آخ که چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده.هر وقت دلم پر بود وحوصله هیچ کسو نداشتم هر وقت می خواستم تنها باشم می رفتم ودر وپشت سرم میبستم ودیگه هیچکس باهام کار نداشت.با بسته شدن در اتاقم وارد مستعمره خودم میشدم جایی مستقل از زمان ومکان.حکمرانی مطلق.
نمیدونم چراوقتی ازدواج می کنیم همه چیزو باید با یکی شریک بشی.حتی زمانی که احتیاج به خلوت داری یا به بن بست فکری رسیدی یا فقط می خوای چند صفحه کتاب بخونی .یا باید کارهای خونه وشریک محترم زندگی رو انجام بدی یا بچه از سر وکولت بالا میره .البته نه اینکه منکر لحظه هایی بشم که آدم احتیاج داره کسی باهاش باشه .یا یه همراه وهمدم وخلاصه منکر خوبیهای این با هم بودن نمیشم به هیچ وجه!نوچ! اما بعضی وقتها بد جوری دلم می خواد برم تو یه اتاق که مال خودم باشه و در پشت سرم بکوبم بهم که بچه ام از لای در سرشو نکنه تو محض فضولی بدون دلیل هی بگه مامان ...یا اینکه کلا اتاق خوابو با یکی دیگه شریک نباشی که بیاد و درو باز کنه بگه اصلا معلومه تو چته؟(همون چه مرگته از نوع با ادبش).همه اش با خودم میگم چی میشد که خونه یه اتاق خواب دیگه داشت؟آخه من از این جوجه چهار ساله کمترم که واسه خودش اتاق داره.تو رو خدا تو نخ نصیحت وموعظه نرین که بعضی از مردم آرزوی همین خونه دو خوابه اجاره ای رو دارن!که اصلاخوصلشو ندارم.من یه جا رو می خوام که دو تا صفحه کتاب بخونم یا بارنگهام کار کنم بدون دستمالی کردن و کار خرابی های طفل معصوم.که چیدمانش سلیقه شخص خودم باشه بدون دخل و تصرف سلیقه دیگری حتی شریک دوست داشتنی زندگی ام.خلاصه یه پیله تنهایی.یه مدینه فاضله کوچولو(اتاق فاضله)اتاق من یا هرچی که اسمش باشه.
خدا به تمام آرزو مندانش عنایت فرمایدانشاء الله...

