تبليغاتX
پولک آبی
اتاق من...

آخ که چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده.هر وقت دلم پر بود وحوصله هیچ کسو نداشتم هر وقت می خواستم تنها باشم می رفتم ودر وپشت سرم میبستم ودیگه هیچکس باهام کار نداشت.با بسته شدن در اتاقم وارد مستعمره خودم میشدم جایی مستقل از زمان ومکان.حکمرانی مطلق.

نمیدونم چراوقتی ازدواج می کنیم همه چیزو باید با یکی شریک بشی.حتی زمانی که احتیاج به خلوت داری یا به بن بست فکری رسیدی یا فقط می خوای چند صفحه کتاب بخونی .یا باید کارهای خونه وشریک محترم زندگی رو انجام بدی یا بچه از سر وکولت بالا میره .البته نه اینکه منکر لحظه هایی بشم که آدم احتیاج داره کسی باهاش باشه .یا یه همراه وهمدم وخلاصه منکر خوبیهای این با هم بودن نمیشم به هیچ وجه!نوچ! اما بعضی وقتها بد جوری دلم می خواد برم تو یه اتاق که مال خودم باشه و در پشت سرم بکوبم بهم که بچه ام از لای در سرشو نکنه تو محض فضولی بدون دلیل هی بگه مامان ...یا اینکه کلا اتاق خوابو با یکی دیگه شریک نباشی که بیاد و درو باز کنه بگه اصلا معلومه تو چته؟(همون چه مرگته از نوع با ادبش).همه اش با خودم میگم چی میشد که خونه یه اتاق خواب دیگه داشت؟آخه من از این جوجه چهار ساله کمترم که واسه خودش اتاق داره.تو رو خدا تو نخ نصیحت وموعظه نرین که بعضی از مردم آرزوی همین خونه دو خوابه اجاره ای رو دارن!که اصلاخوصلشو ندارم.من یه جا رو می خوام که دو تا صفحه کتاب بخونم یا بارنگهام کار کنم بدون دستمالی کردن و کار خرابی های طفل معصوم.که چیدمانش سلیقه شخص خودم باشه بدون دخل و تصرف سلیقه دیگری حتی شریک دوست داشتنی زندگی ام.خلاصه یه پیله تنهایی.یه مدینه فاضله کوچولو(اتاق فاضله)اتاق  من یا هرچی که اسمش باشه.

خدا به تمام آرزو مندانش عنایت فرمایدانشاء الله...

+ نوشته شده توسط شائقه در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 20:3 |
مثل همه...

زندگی می کنم مثل همه.صبحها بیدار میشم وروزها تقریبایک جورمیگذره.همه چیز خوبه یا بهتره که اینطوری فکر کنم.یک دختر دارم که مثل یک علامت سوال بزرگ میمونه همه جا هست حتی تو تنهاییهام یکدفعه سر و کله اش پیدا میشه وباران سوالهاش رو روی سرم میریزه.ومن جواب همه چیزو باید بدونم .نمیدونم وبلد نیستم برای بچه من هیچ مفهومی نداره.یه سری مشکلات ریز ودرشت که همه جا هستند وهمه یه جورایی باهاش درگیرند ولی اینها هم میگذره.سرطان گرفتن برادرم وآب شدن پدر ومادرم وغصه دار شدن زن وبچه اش.ولی میدونم که خوب میشه کاش خودش هم باور کنه.براش دعا می کنم.همه چیز درست میشه.بقیه قضایا هم که همیشه هست ومن باید یه جوری با هاشون کنار بیام.

دارم زندگی می کنم مثل همه. اگه نیستم ودیر به دیر پیدام میشه دارم با دغدغه هام سر وکله میزنم مثل همه...

از همه کسانی که سراغمو گرفتن ممنون که به یادم بودند.

+ نوشته شده توسط شائقه در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 13:7 |
فکرهای من...

من فکرامو کردم.یعنی خیلی وقته دارم فکر می کنم تا به جایی برسم اما به هیچ جایی که بهش بشه گفت یه جای مطمئن نرسیدم.خسته شدم از فکر کردن و این واونو بهم ربط دادن بعدش بی ربط کردن.وسط یه کلاف سر در گم نشستم هرچی میخوام بازش کنم بیشتر میگوره توهم.کلافه این سردر گمی می خوام سکوت کنم .شاید برای همیشه که تو توش هیچوقت کوتاه نمیای وهی باید یادت بندازم منم هستم. اصلا اگه آدم عزیز باشه مگه از یاد میره؟!مشکل جای دیگه است.همون جایی که پیداش نمیکنم.دیگه دست وپای خودمو هم پیدا نمی کنم .شاید تو همینو میخواستی یه آدم گم وگور!کاش میشد بعضی وقتها از زندگی مرخصی گرفت.دکتر گفت دردت عصبیه.خود خوری میکنی.چرا هرچی خودمو میخورم تموم نمیشم؟!یه وقتهایی هر کاری میکنی خستگیت در نمیره.چرا؟چی کار کردم که انقدر خسته ام؟ یادم نمیاد.دلم نمیخواد چیزی یادم بیاد.هیچی.

+ نوشته شده توسط شائقه در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 19:26 |
 پائیز

با اینکه عاشق این فصلم ولی همیشه اول پائیز که میشه دلم میگیره و یه جور کلافگی مبهم دارم.خوب که فکر کردم دیدم یاد اول مهر ومدرسه رفتن می افتم.خیلی وقته که از مدرسه رفتنم گذشته ولی اونقدر از مدرسه بدم می اومد که اول مهرها هنوز دچار افسردگی میشم.همیشه فکر می کردم چه طور بعضی ها از مدرسه خوششون می اومد وعاشق معلمهاشون بودن در حالی که مدرسه برای من یک بازداشتگاه موقت بود که منو از خونه و سرگرمیهام جدا می کرد ومجبور بودم کارهای اجباری انجام بدم.نه اینکه فکر کنین درسم بد بود نه.کلا حالم از مدرسه بهم می خورد از بس که همه چیز تکراری بود.از حالا دق مدرسه رفتن دخترم ودرگیریهاش رو وفیلم بازی کردن در مورد خوبیهای مدرسه رو دارم.هنوز هم شبها کابوس پشت میز ونیمکت نشستن رو دارم وخدا میدونه چقدر خوشحال میشم وقتی میفهمم همش خواب بوده.هرچی از مدرسه رفتن بدم می اومد در عوض دانشگاه دوست داشتنی ترین دوران زندگی ام بود کاش هیچوقت تموم نمی شد...

+ نوشته شده توسط شائقه در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 22:19 |
یه جور دیگه...

حسابی فکرهام ریخته به هم.تازه داشتم سروسامونشون میدادم که یهو بمب...یه غباری از غم نشسته روی دلم که یه دستمال ورداشتم افتادم به جونش شاید دوباره بلور دلم رو ببینم.دنبال یه راهم برای همیشه .پیداش نمی کنم.ولی بالا خره گیرش میارم.این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست.شدم پر از دغدغه.اما ترتیب یکی یکیشونو میدم.باید یاد بگیرم از ذهنم استفاده بیشتری کنم.دیگه دارم پا به سن میذارم باید دست به عصاتر راه برم.باید تا دیر نشده شروع کنم.یه دفتر یادداشت خریدم نمیدونم برای چی؟گیر داد منو بخر یه جا بدردت می خورم.فکر کنم وقتشه که یه چیزایی توش بنویسم.باید شروع کنم...

+ نوشته شده توسط شائقه در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:56 |
مهربانا...

دارم دعا می کنم وانقدر صدات می کنم که فرشته های عرشت از دستم کلافه بشن.دعا می کنم برای پدری که  هنوز بایدجور بچه هاشو باید بکشه وقتی سنی ازش گذشته.برای کسی که انقدر تنهاست که برای فرار از تنهایش دست به هر کاری میزنه حتی برای لحظه ای توهم.برای بیماری که صبح تا شب درد میکشه واز این دکتر به اون دکتر و هیچکدوم علت دردهاشو تشخیص نمیدن.برای مادری که مثل یه مرد بچه هاشو حمایت می کنه و از صبح تا شب کار می کنه بیرون از خونه و توی خونه و کار وکار و کار... دعا می کنم برای سلامتی تو که نمیدونی صبحت چه جوری شب میشه! تا خانوادت رو تو رفاه ببینی.دیشب به من گفتی شدی مثل سگ پا سوخته.تو همه چیز منی همه امیدم.آرامشی که برای ما فراهم می کنی دست کم نگیر .من از همه تلاشهای عاشقانه تو سپاسگذارم.می خوام دعا کنم .انقدر صدات میکنم تا یه جا بالاخره جوابمو بدی.برای تمام این آدمهایی که نزدیکند به من واز دست من کاری براشون بر نمیاد به جز دعا کردن.به جز التماس به تو که خنده هاشون رو ببینم .تویی که مقتدری وآگاه.

+ نوشته شده توسط شائقه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:26 |
بافتنی ...

کم کم یاد می گیرم زندگی ام را ببافم. یکی از زیر یکی از رو.رنگها را خودم انتخاب می کنم و جنس نخها را.یک گره آبی کنار گره ای نارنجی.همینطور پیش می روم.کسی چه می داند شاید روزی نقش انداختن را هم یاد گرفتم.خدا کند دیر نشده باشد.هر رجی از زندگی ام اسمی دارد.نام همه را می دانم. تو.من.تک تک آدمهایی که می آیند و می روند حتی اندازه گره ای بر بافته ام می مانند.گاهی فقط می بافم که بگذرد.درهم وبرهم.گاهی از سر شوق خنده ای میبافم.گاه کوهی از صبر.گاه صورتکی پراز مهر. امروز وفردا را درهم می تنم تا کی به آخر برسد...

+ نوشته شده توسط شائقه در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 1:7 |

تنهایی هایش را می بینم ودردهایش را.جنس دردهایش را نمی فهمم .دلم می گیرد.کاش تنهایی اش پر می شد.حرف بزن.سبک کن بار غم چند ساله ات را.چرا تو...؟

+ نوشته شده توسط شائقه در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 12:33 |
      

      پدر.باصفا ترین انسان روی زمین.یه فرشته.مهربون فداکار.

                             تاابد دوستت دارم.

+ نوشته شده توسط شائقه در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 1:20 |
خواب...

باز به خوابم آمدی.در آغوشت نرم جای گرفتم .همه چیز سپید بود الا چشمهایت.آرام شدم اندازه چند روز.تویی که متولد هیچ ماهی از سال نیستی.طالعت را فقط من می دانم و نگاهت را من می خوانم. فقط من...

+ نوشته شده توسط شائقه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 20:27 |